شنبه 15 مرداد 1384
---------------------------------------------
شنبه 15 مرداد 1384
ترانه ديدار با همان يار
جستجوی من در خود من است ای يار.....

به تنهائی آوازه خوان شهر شدم
مرا به زندان عشاق بفرستيد
تمام سينه ام را بشکافيد
بگرديد درونش را
تمام اندرونم را
بگرديد و جار بزنيد شهر را
بر سرنا بخوانيد نامم را
بگوئيد اورا به دار ميشانيم
بگويد که من همان شاعری نقد فروشم
بگويد همانی که اشکهايش را از ما فراری دا د را بازداشتش کرديم
مرا جنايتکار به خود بخوانيد
بگويد که من در شب
بگويد که من هر شب
به تنهائی آوازه خوان شهر شدم
بگويد که او مجرم است
بگوئيد از بهار خبر دارد او خورشيد را خوب ميشناسد
بگويد که او با خود چيزی بهمراه دارد که به زبان نميآورد
دهانم را مگيرد که من با دل سخن ميگويم
بر لبانم چه چيز پنهان است
    بگويد ميخواهم بدانم
که کجاست آن حيوان غريب
همو که اشک و زبان و قلب دارد
همو که نامش را خوب ميدانيد
همو که در اسارت شما ست اما
باخود ميخواند سرود آزادی عشق را در رويای خود
لبهای پاکم را دريدن
غم تنهائی کشيدم
حسرت ديدار کشيدم
رنگ آرزوهايم پريد
نهانم دردلت را آرزوست
من آهنگ دلنشين
گورستان شهر اقاقيها هستم
من رويای سحر شدن را با خود دارم
من زهر آتشين هجر را چشيده ام
مرا خوب
بگرديد من همان مجرم نام آشنای
نسيم رويای جنوبم شب آفتابی رويای ماندگار
باز هم شب آغاز شد و
بر من چراغی نيست
چلچراغت را چه سود
نای ديدن مرا نيست
در شبی دوزخی
شب کوير دل
شب خيال در بهشت
شبی خسته
مانده
و کم رمق
شبی بس ناجوانمردانه سرد
به ديدارم آمده ا ی
شبی بی مهتاب
مهتابی بی جان
من و رويای تازه
من و آمالی خسته
منو هوسی تازه
هوسی بيروح
هوسی مانده در گلوی صبر
منم و دملی چرکين از آخ و آه و افسوس
 شبی بی آغاز
شبی بی پايان
ممتد از ولع عشق
شبی بی وصف و تهی معاب
گوئی
در اين تنهای
شب
در غوغای شب يلداها هم باز مانده اند
گوئی بهشت هم نوازشگر شب شده
او نيز بيدار است
ودر
تولدی ديگر
را ميخواند
و بر تولد دوباره من ميخندد
بازهم آمدم
باز هم غمين و بی سمين
باز هم عطش نقاب رويايت ميبينم
و حريصانه ميشتابم
باز هم رجوعی مملو از احساس
باز هم انديشه سخن يار
بر من
بر من خفته بيدار کش
من بيدار خواب بيزار
در اين تبسم نسيم سرد
غروب شب آغاز شد
باز هم تولدی ديگر از
من آغاز شد
چشمانم
باز سرمه بيداری بخود ديد
ديدن اغاز شد
باز هم چشمانم
ديدن را
نگاه کردن را
و عشق را
مجنونانه به خيره ای معصومانه
کشانده
باز هم دست نوازشگر خدايم
بر آشفته قلبم
روحی، دمی، جانی تازه داد
ماهی زرد و بيمار
بيمار از غيبت يار
حادثه حصر دل آغاز کرد
و مرا در تولدی ديگر
صادقانه به صومعه
تو کشاند
ای يار گمشده افسون کلامم
ای هم نام مام افکارم
مرا بسوی يار
ميخوانيد
آری يار همان يار همشه بيدار
همان يار
همان يار .....
+ نوشته شده توسط سعيد در ساعت 9:38pm
نظرات [0]
---------------------------------------------
شنبه 15 مرداد 1384
کدام ترانه ؟
کهنه نميشودش عشق گر پاک باشدش
ترانه من به ديدار تو می انديشد  عشقبازی به همین آسانی است که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کار همواره باران با دشت برف با قله کوه ؛ رود با ریشه بید ؛ باد با شاخه وبرگ ابر عابر با ماه ؛ چشمه ای با آهو برکه ای با مهتاب و نیسمی با زلف دو کبوتر با هم و شب و روز طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است... شاعری با کلماتی شیرین دست آرام و نوازش بخش بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است.... که دلی را بخری ؛ بفروشی مهری شادمانی را حراج کنی ؛ رنجها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی و بپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است..... هر که با پیش سلامی در اول صبح هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی نمک خنده ؛ در لحظه کار عرضه سالم کالائی ارزان به همه لقمه نان گوارائی از راه حلال و خداحافظی شادی در آخر روز ونگهداری یک خاطر خوش تا فردا در رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است


همداستان من باش در بیکرانی از عشق
پرواز کن دوباره در آسمانی از عشق
آغوش مهربانت مطلوب زندگی شد
من در نگاهت ای دوست دیدم نشانی از عشق
ای آخرین بهانه با تو مرا همین بس
یک خلوت از ترانه با آسمانی از عشق
یک کوچه از طراوت یک خانه از اقاقی
یک سفره ار رفاقت با لقمه نانی از عشق
ما می رویم با هم تا مرزهای باران
با کوله باری از مهر در کاروانی از عشق
احساس تازه بودن شوق غزل سرودن
الهام زندگی را باید بدانی از عشق
یک در که رو به رویا باز است تا قیامت
بامی پر ستاره با پلکانی از عشق
ای آشنای خسته دیگر دلم شکسته
دنباله دارد ردم در کهکشانی از عشق
ای همصدای بی دل آرام همچو ساحل
هر دم تو را بیابم در بیکرانی از عشق
باران اشکهایت وقتی نشست بر دل
دیدم در آن نگاهترنگین کمانی از عشق
در لحظه های سردم یاد تو شعله ور بود
جا مانده در گلویم بغض نهانی از عشق
گویا که مرده بودم در لحظه وداعت
لیکن گرفتم آخر من نیمه جانی از عشق
ای مونس صمیمی ای یاور قدیمی
در این دل شکسته صوت اذانی از عشق

+ نوشته شده توسط سعيد در ساعت 9:37pm
نظرات [0]
---------------------------------------------
شنبه 15 مرداد 1384
نمي خوام تو روياهات باشم
از تو فقط از تو ميخواهم
               از خدا خواستم از خدا خواستم عادتهای زشت را تركم بدهد. خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كنی.
I asked god to take away my habit God said, no It is not for me to take away, but for you to give it up
از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد. فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است.
I asked god to make my handicapped child whole God said, no body is only temporary
از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند. فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطاكردنی نيست، آموختنی است.
I asked god to grant me patience God said, no Patience is a byproduct of tribulation It isn't granted, it is learned
گفتم: مرا خوشبخت كن. فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
I asked god to give me happiness God said, no I give you blessings happiness is up to you
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند. فرمود: رنج از دلبستگیهای دنيايی جدا و به من نزديكترت میكند.
I asked god to spare me pain God said, no Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me
از او خواستم روحم را رشد دهد. فرمود: نه تو خودت بايد رشد كنی. من فقط شاخ و برگ اضافیات را هرس میكنم تا بارور شوی.
I asked god to make my spirit grow God said, no You must grow on your own But I will prune you to make you fruitful
از خدا خواستم كاری كند كه از زندگی لذت كامل ببرم. فرمود: برای اين كار من به تو زندگی دادهام.
I asked god for all things that I might enjoy life God said, no I will give you life, so that you may enjoy all things
از خدا خواستم كمكم كند همانقدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم. خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد.
I asked god to help me love others, as much as He loves me God said: Ahah, finally you have the idea
        
 در دياری به نزديکی من وتو
  گفت و گو با خدا...  
شبی در خواب ديدم مرا می خوانند...راهی شدم. به دربی رسيدم? به ارامی درب خانه کوبيدم. ندا امد:درون ای. گفتم:به چه روی؟ گفتا:برای انچه نميدانی هراسان پرسيدم:برای چون منی هم زمانی هست؟! پاسخ رسيد:تا ابديت!! ترديدی نبود٬خانه٬خانه خداوندی بود٬اری اوست که ابدی و جاويد است. پرسيدم:بارالهی چه عملی از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا می دارد؟ پاسخ امد: اينکه شما تمام کودکی خود را در ارزوی بزرگ شدن به سر می بريد و دوران پس از ان را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانيد. اينکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنيد و سپس دارايی خود را صرف بازيابی سلامتی می نماييد. اينکه شما به قدری نگران اينده ايد که حال را فراموش می کنيد٬در حالی که نه حال را داريد و نه اينده را. اينکه شما طوری زندگی می کنيد که گويی هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می گيرد که گويی هرگز زنده نبوده ايد. سکوت کردم...انديشيدم.. درب خانه چنين گشوده!! چه می طلبيدم٬بلی ٬اموختن. پرسيدم:چه بياموزم؟ پاسخ امد: بياموزيد که مجروح کردن قلب ديگران بيش از دقايقی طول نمی کشد ولی برای التيام بخشيدن ان به سالها وقت نياز است.
بياموزيد که هرگز نمی توانيد کسی را مجبور به دوست داشتن خود کنيد٬زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما ايينه ای از کردار واخلاق خود شماست.
بياموزيد که هرگز خود را با ديگران مقايسه نکنيد از انجا که هر يک از شما به تنهايی و بر حسب شايستگی های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می گيريد.
بباموزيد که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعفها و نقصانهای شما اشنايند و ليک شما را همانگونه که هستيد دوست دارند.
بياموزيد که داشتن جيزهای قيمتی و نفيس به زندگی شما بها نمی دهد٬بلکه انچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگی شماست.
بياموزيد که ديگران را در برابر خطا و بی مهری که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل پسنديده را با ممارست بيشتر در خود تقويت نماييد.
بياموزيد که دو نفر می توانند به يک چيز يکسان نگاه کنند ولی برداشت ان دو از ان٬هيچگاه يکسان نخواهد بود.
بياموزيد که در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نکنيد٬انگاه که مورد امرزش وجدان خود قرار گرفتيد راضی و خشنود شويد.
بياموزيد که توانگر کسی نيست که بيشتر دارد بلکه ان ست که خواسته های کمتری دارد.
ای بنده من به خاطر داشته باش که مردم گفته های تو را فراموش می کنند... مردم کرده های تو را نيز از ياد خواهند برد... ولی! هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند برد
+ نوشته شده توسط سعيد در ساعت 9:35pm
نظرات [0]
---------------------------------------------
شنبه 15 مرداد 1384
همه رفتند ومن ماندم به خواري
خدايش بيامرزدم
التماس ناب از جنس خدا
ساعت ۱۰ صبح در را ميزند
نميدانم کيست
نميدانم چيست
نميدانم چه کنم خوب نگريسيتم
سرو صدای مهيبی از اين آشفته دل ميآمد
صدای ترنمی از طوفان ناخاسته
صدای طوفانی از ترنمی نو خواسته
آنجاست درست پشت شيشه شکسته اتاقم
آرام از جايم برخاستم
هر چه نگريستم نديدمش
گوئی مرا به بيرون فرا میخواند
حاله ای شبه مانند که مرا ميخواند و ميخواند
صدايم ميکرد
صدائی مکرر از مفهومی بس غريب اما
خيلی قريب
اما باز هم نشناختمش
ساعت ۱۱ شد باز هم به سراغم آمد
گوئی مرا به سفری نو ميخواند
نيمه خيز چشمان سنگينم را
با کوهی از مشقت نيمه باز کردم
هم ترسيده بودم هم نا اميد
اين اولين ناکامی من بود که پر رنگ
بر ديواره تنهائيم خيمه زده بود جه ترسناک بود
چه مخوف حتی مخوف تر از غار آنجلس
بطرفم ميآمد
آنقدر حريصانه که فرياد مادر مادر م
چونان کودکی معصوم
خواب وبيدای را آشفته ميکرد
ديگر خبری از ترس نبود
همراه با او در حال پيمودن
صحرائی خشک و تهی
صحرائی بی عشق و ساکن بوديم
ساعت ۱۶
چشمانم با حاله ای از تاريکی
به جنبش آمد باز هم دنيای فانی را ديدم
و او بود همراهم
او که خود را ناجی تنهائيم ميناميد
او .......
من بودم و آدمهای قبلی و قلبی خودم
برادرانم و مادرم بر بالينم معصومانه
با گونه های خيسشان چون باران بهاری بر من باريدن
ترنمی زيبا که
لالائی مرا بر هم ميزدند
و سفرم را که نيمه کاره .....
ساعت ۱۷
من و جسدی خسته بر تخت بيمارستان
آنها و دنيای از التماس
التماسی ناب از جنس خدا
خدای که باز هم بر آنها بخشيدنش آمد
تشنه، از سفر مانده در دل
رعبی زيبا اندوهی ناتمام قصه ای نا تمام
صدائی آشنا و لعبت
صدای هميشه آشنايم
صدای مادرم
خواهرم
برادرم..........

گوئی کبوترب بی بال پرواز چشمانم به سياهی ميرفت
سرمای شديد آنفلانزاس
تپش شديد قلب ايی کی جی
فشار خون ۲۲ و غزل خدا حافظی من
با غزالم با زندگيم و با بود ونبودم مادرم
سه طبيب حاذق با ذوق تمام بر من
مينگريستند و خنده ستاره خواهرم
گريه زهرا مادرم
خوشحالی برادرانم و اقوامم
و انبوه دوستان خوبم پشت شيشه اتاق شيشهای
ساعت ۱۱ صبح طلوعی ديگر
امروز فردای آنروز است مر خص شدم
نه از دنيا بلکه از مصائبش
نزديک بود آقايان و خانمهای سريال
...... را ببينم که نشد زود کما را بردند از يادم
واقعا که چه زود ميرسد حضرت اجل بر سر
و چه زود اميد ها را نا اميد ميکند
اينبار که زورش بما نرسيد ولی
بر دلم نوشت که باز هم ميآيم
باز هم
انقدر زود که خواب وبيدايت را تعريف نکنی
آقدر زود که تا کما هم نرسی
و استادانه خوابت ميکنم که حيران از من
به ديدار حق بروی
وای خدای من که من چقر گنه کارم و افسوس دارم
بسط بساطم را بسيط ميبينم درابساط طلوعی بی غروب
در محضر کون و مکان
برويم که در اين رفتن خاموش خواهيم شد و بدنبال خود به خدای خود
وفای بعهد ميخواهيم
باز هم صبحی ديگر
باز هم روزی افزون
باز هم منی ناسپاس
سلامتم را شکر نميگويم
باز هم من .........
 
+ نوشته شده توسط سعيد در ساعت 9:32pm
نظرات [0]
---------------------------------------------
شنبه 15 مرداد 1384
دوستت دارم ؟
زيرا ترا ميخواهم که بمانی
دلم تو را می خواد

دوستت دارم بيشتر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!
دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست می داری!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور می كنی!
دوستت دارم ، همچو رهايی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل می آيند و آرام نيز به دريا
می روند، همچو غنچه ای كه آرام آرام باز می شود و گل می شود ،
دوستت دارم همچو چشمه ای در دل كوه كه آرام جاری می شود بر روی زمين و تبديل به آبشاری می شود كه از دل كوه سرازير می شود!
دوستت دارم همچو مهتابی كه شبهای تيره و تار را با حضورش پر از روشنايی ميكند!
دوستت دارم همچو باران ! بارانی كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و می شويد !
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد
دوستت دارم ، چون با باوری عميق در قلب من نشستی
دوستت دارم چون از زندگی ودنيا گذشته ای تا با من بمانی !
دوستت دارم چون نگذاشتی حتی يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود(الکی)
دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!
دوستت دارم ، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی!
مجنونم از مجنون عاقل تر ، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!
نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب
يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!
نگاه به چشمهای آرام و خسته من نكن ، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!
نگاه به چهره پريشان من نكن ، اين چهره عاشق چهره تو می باشد!
دوستت دارم ...
زیرا تو را دوست دارم

+ نوشته شده توسط سعيد در ساعت 9:31pm
نظرات [0]
---------------------------------------------
شنبه 15 مرداد 1384
در اين آشفته بازار
عجب شهر غريبی است نازنين
سرببالینم نهادی آتشین عشق نهانم
باز هم...........
    
باز هم صدای آمدنت را با نسيم بهاران ميخوانم
باز هم صدای خنده ات را
و ترنم آمدنت را به پايکوبی مينشينم
باز هم در خلوتکده عشاق کوی ترا ميجويم
باز هم در آبشاران زندگی و
در تلاتم برکه اقيانوس نمای عشقت
خود را به روياها ميسپارم
باز هم باز هم.............
اما اينبار تنها ی تنها و با دنيائی از نياز
نياز به بودن
نياز به احساس
احساس نزديکی به تو
احساس سرودی تازه در انبوهی از اشعار کهنه دل
ميخواهم صبورانه
شيشه لبريز از عشق باشم
که با تلنگری در اعماق وجودت بشکنم
ميخواهم صدای شکستنم
صدای فرو ريختنم
صدای با تو
در کنار تو
و لب ريز از تو و احساس پاک تو
به گورستان شب زنده داران ولايت عشق
حديث ترا خواستن را در خود هجی کنم
بيا که باز هم ميخواهم
با بودنت
يکبار ديگر
خدا و حضورش را
با دل سوخته ام
با اشک سرخ شده ام
گونه هايم را مرطوب کنم
حضورت را با عشق
حضورم را در سکوتی
جانفرسا
و لعبتی حاله گونه
بخوان
که من نيز ميخواهم
با خواندنت
خدا را ببينم
بيا که آمدنت آمدنم
و رفتنت قصه
رويای نييمه شبم را
به ظهوری تازه وانديشه پر آواز ميخواند
بمان
ميمانم
بخوان تا خواندنت روزنه
به قاف رسيدنم را مينماياند

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نيست
باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست
سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما، سزای پريدن تفنگ نيست
با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما
وقتی بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست
در كارگاه رنگرزان ديار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نيست
از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مكتبی كه عزت انسان به رنگ نيست
دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فكری كنيد كه فرصت پلكی درنگ نيست
وقتی عاشقانه بنوشی پياله را
فرقی ميان طعم شراب و شرنگ نيست
تنها يكی به قله تاريخ می رسد
هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست
+ نوشته شده توسط سعيد در ساعت 9:30pm
نظرات [0]
---------------------------------------------
شنبه 15 مرداد 1384
يه ديواره..
بيا که هستم تا تو هستی
|
|
|
وقتی که اعتماد من از ريسمان سست عدالت اویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تيره قانون می بستند
و از شقيقه های مضطرب ارزوی من
فواره های خون به بيرون می پاشيد
وقتی که زندگی من ديگر
چيزی نبود.هيچ چيز به جز تيک تاک ساعت ديواری
دريافتم٫بايد٫بايد٫بايد
ديوانه وار دوستت بدارم |
+ نوشته شده توسط سعيد در ساعت 9:28pm
نظرات [0]
---------------------------------------------
|